راز خوشبختی....
تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي ميكرد.
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم ميخورد، فروشندگان وارد و خارج ميشدند، مردم در گوشهاي گفتگو ميكردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مينواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكيها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 15:33 توسط لادن
|
در اين برهوت دنيا بگذار بودنمان بيهوده نماند بگذار آزاد باشيم و دستان پينه بسته و چهره آفتاب سوخته مردمانمان را از ياد نبريم بگذار رسالت بودنمان را دريابيم و نگذاريم دنيا روح بزرگمان